![]() |
![]() |
|
| من همانم که بودم ، همان هيچ سابق |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() چرا سید خندان معروفه
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() به کجا چنین شتابان گون از نسیم پرسید
![]() ![]() و عجب حسن ختام زیبایی
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 4:53 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 دی1387ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 دی1387ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 دی1387ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 دی1387ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
شروع ترم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 دی1387ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
بعضی کارها هستند که می دانی نباید بکنی، می دانی وحشت ناکند، ولی یک جوروسوسه ای درون خودشان دارند که نمی توانی در مقابل کشش انجام دادنشان مقاومت کنی. مثل وقتی که یک زخم ناجوری توی بدنت، سله ی ضخیمی بسته و تو می دانی که کندن خون خشکیده ی روی زخم چه گندی درست می کند، ولی نمی توانی در مقابل وسوسه ی انگولک کردن زخم و ذره ذره کندن از کناره های خون خشکیده مقاومت کنی، تا این که همه ی زخم را می کنی و دوباره خون می زند بیرون.
آن شب که من بر می گشتم خانه، یک چنین حالتی پیش آمد. پتکی که برای بابا خریده بودم روی دوشم بود، وزنش اذیتم می کرد. از پاگرد که پیچیدم، آن خانم را دیدم که روی پله ها ولو شده بود و موهایش بلند مشکیش روی صورتش را پوشانده بود. جوری که سرش روی لبه ی پله قرار گرفته بود وسوسه ی غیر قابل مقاومتی درون خودش داشت، انگار که با قصدی آن جا قرار گرفته باشد. صورتش را وقت نکردم که ببینم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 دی1387ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
اهل درسم من
![]() ![]() روزگارم هی... بد نیست جیب خالی دارم. خرده پولی، سر سوزن عقلی اوستادی دارم بهتر از عزرائیل درسهایی، بدتر از تلخی زهر و كلاسی كه در این دانشگاست جنب دستشوئیها، جنب آن سلف خراب من یه دانشجویم ![]() هیكلم نی قلیون چشمهایم كم سو، كلهام هم بیمو درس كفاره من من جنون را هر دم، لا به لای جزوهها میبینم در جزوه من جریان دارد چرت، جریان دارد پرت همه فكر و توانم متزلزل شده است جزوههایم را وقتی میخوانم كه امتحانش را استاد، گفته باشد فرداست برگه تقلب را من، پی غفلت استاد عزیز، میخوانم ![]() ![]() پی خونسردی خود اهل درسم من پیشهام بیكاریست گاه گاهی، در میروم از توی كلاس، میروم تا تریا تا كه با خوردن چای و شكلات ایندل سوختهام خنك شود ![]() چه خیالی، چه خیالی.... میدانم از پس ناچاریست خوب میدانم، آخر ترم هم باز كار من زاری و در به دریست ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 دی1387ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
سپری شدن بیش از یک ربع قرن از درگذشت محمد رضا شاه
محمدرضا شاه از تاریخ 17 سپتامبر 1941 که در مجلس شورای ملی سوگند پادشاهی یاد کرد, و تا روز 16 ژانویه 1979 که با چشمانی پر از اشک ایران را برای همیشه ترک نمود, و تا روز اول آوریل 1979 که حکومت ایران از "مشروطه پادشاهی" به "جمهوری اسلامی" تغییر داده شد, بمدت 38 سال پادشاه ایران بود. محمدرضا شاه در حالی چشم از جهان فرو بست که در روزهای آخر زندگی و دربدری, هیچ کشوری بنا به مقتضیات سیاسی و اقتصادی وقت پذیرای او نبود. اکثریت اطرافیان او نیز دورش را خالی کرده و خودشان نیز دربدر به گوشه و کنار جهان گریخته بودند. انور سادات رئیس جمهور فقید مصر تنها رئیس کشوری بود که با آغوش باز پذیرای او شد و در پذیرایی از او و خانواده اش از هیچ کوششی فروگذار نکرد. محمدرضا شاه در ساعت 5 صبح روز یکشنبه 27 ژوئیه 1980 (5 مرداد ماه) بدنبال بیماری سرطان کبد, در بیمارستان "معادی" قاهره, جان به جان آفرین تسلیم کرد و پیکرش در دو روز بعد در 29 ژوئیه 1980 در مسجد "الرفاعی" قاهره به خاک سپرده شد تا بنا بر وصیتش روزی در گورستان افسران و درجه دارن جانبخته ارتش شاهنشاهی, در ایران به خاک سپرده شود. مورخین و منتقدین بی طرف, از محمد رضا شاه بعنوان "وطن پرستی بزرگ اما با اشتباهاتی خطیر" یاد میکنند. اینکه اشتباهات او چه بوده و اینکه آیا این اشتباهات سزاوار چنان مجازات سختی از سوی ایرانیان بوده است یا خیر بحثی جداگانه است. اما واقعیت این است که اگرچه به هنگام خروج او از ایران فریادهای "تا شاه کفن نشود این وطن وطن نشود" در سراسر ایران طنین انداز بود و مجسمه های او توسط مردم در خیابانها سرنگون میشد, اما اینک پس از گذشت بیش از یکربع قرن از درگذشتش, بی شک عقیده طیف بزرگی از ایرانیان نسبت به وی کاملا متفاوت با روزی است که با چشمهای پر از اشک ایران را برای همیشه ترک گفت. محمد رضا شاه در آخرین کتاب خود, پاسخ به تاریخ, از جمله اینچنین مینویسد: و در وصیتنامه خود که آخرین مکتوب رسمی او تلقی میشود این چنین دار فانی را وداع میگوید: محمد رضا شاه به هنگام مرگ 61 ساله بود. محمد رضا شاه به روایت تصویر
باورنکردنی اما حقیقی
سال گذشته خبرگزاری فرانسه از درگذشت ملکه پیشین ایران فوزیه خبر داد, اما پس از ساعاتی معلوم شد تشابه اسمی باعث اشتباه در گزارش شده است. در حقیقت پرنسس مصری که در سن پنجاه و شش سالگی بر اثر بیماری مزمن "ام اس" در بیمارستانی در سویس درگذشت ملکه پیشین ایران نبود. او دختر ملک فاروق پادشاه سابق مصر بود که مانند عمه اش نخستین همسر شاه فقید ایران "فوزیه" نام داشت. و درگذشت برادر زاده "فوزیه" که مانند خود وی "فوزیه" نام داشت اشتباها بعنوان خبر مرگ خود او پخش شد فوزیه خواهر ملک فاروق و دختر ملک فواد که در سال 1939 با محمد رضا شاه ولیعهد ایران ازدواج کرده بود اندکی پس از وقایع شهریور 20 و به پادشاهی رسیدن محمدرضا شاه به مصر رفت و دیگر بازنگشت. در سال 1949 جدایی محمدرضا شاه و فوزیه رسما اعلام شد. فوزیه پس از جدایی از محمد رضا شاه با "اسماعیل شیرین بیگ" وزیر پیشین دفاع مصر ازدواج کرد. او پس از درگذشت شوهر دومش همچنان به زندگی در قاهره ادامه داد و گهگاه برای معاینات پزشکی و دیدار با دخترش شهناز و نواه اش مهناز به سویس میرود. این دیدارها در "مونترو" در منزل اردشیر زاهدی صورت میگیرد که با فوزیه و همچنین شهناز و همسر دومش خسرو جهانبانی دوستی صمیمی دارد. این عکس فوزیه را به اتفاق پسرش حسین شیرین بیگ و نوه اش مهناز زاهدی نشان میدهد. پشت سر فوزیه, عکسی از دوران جوانی او و زمانی که ملکه ایران بود در میان عکسهای متعدد پادشاهان و روسای جمهوری و شخصیتهای برجسته سیاسی جهان دیده میشود
تنها فرزند محمدرضا شاه و فوزیه, شهناز, از زمانی که مادرش ایران را ترک گفته بود تا سالها بعد و تا زمانی که همسر اردشیر زاهدی بود و به دعوت پدرشوهرش سپهبد زاهدی, فوزیه به سویس سفر کرد او را ندید. در آن زمان روابط ایران و مصر به علت روی کار آمدن عبدالناصر و عداوت او با شاه و رژیم ایران خوب نبود اما دولت مصر در هر حال به فوزیه اجازه داد تا مصر را ترک کرده و به سویس به دیدن دخترش برود. در زمان ازدواج محمدرضا شاه با فوزیه فرح دیبا یک ساله و محمدرضا شاه 20 ساله بود. اینک 67 سال از ازدواج محمدرضا شاه با فوزیه در قاهره گذشته است و تازیانه بیرحم زمان را اینک میتوان در خطوط چهره این ملکه پیشین ایران بخوبی نظاره گر بود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 دی1387ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
![]() قلیون در ماشین: ![]() مدل موی بچه عرب: ![]() یوگا در عربستان: ![]() عرب برف ندیده !!!!! ![]() امان از بیکاری: ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 دی1387ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 دی1387ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
جهان در تاب گیسوی تاب خوران دخترک تاب و باز تاب می خورد و سرخی عشق معصومانه چشم پسرک ناظر پنهان شده در پشت درخت را می نوازد آن گاه که گیسوی تاب خوران دخترک تاب باز زرتی لای تاب تاب خوران گیر می کند و دخترک با گیسوی تاب خوران، با حرکت شتابان تاب کف حیاط مالیده می شود و سرخی رد خونین پستان های بی تاب نارسش روی سنگ ها می ماند پسرک عاشق جیغ می کشد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
قلب ایرانیان را شكست - خبر تكان دهنده - فاجعه ایرانیان !!! چهره كثیف نانسی را بشناسید!!!
ایران : خداحافظ نانسی کثیف
امروز میخوایم از خواننده ای صحبت کنیم که شاید مورد علاقه خیلی از شما باشد . همه ما تا کنون به نانسی به صورت یه خواننده در ظاهر نگاه کرده ایم اما بیایید به باطن وی هم بنگریم . همون خواننده ای که در ایران طرفداران میلیونی رو مجذوب خودش کرده . پس از انتشار فیلم 300 که ایران و ایرانی رو در اون فیلم نسلی وحشی خطاب کرده بودند اینک این خواننده زن که از ملیت عرب هست در یک اقدام توهین آمیز و گستاخانه ایران و ایرانیان عزیز و تمدن ما رو زیر سوال برده در حالی که تاریخ و تمدن ما بهترین گواه در این زمینه می باشد .
شاید این خانم نانسی فراموش کرده روزگاری را که پدرانشان دختران را زنده به گور می کردند و اگر کتب ایرانی و دانشمندان ایرانی و در واقع تمدن ایران زمین نبود همچنان آنگونه باقی میماندند . برای آگاهی بیشتر از این خانم بد نیست سری به سایت او بزنید و در صفحه اول سایت پیغامی را مشاهده می کنید که مطمئنا دل هر ایرانی را به درد خواهد آورد .
اگر کسی از ایران قصد بازدید از سایت این خانم عرب زبان رو داشته باشه متوجه می شه که سایت بر ایرانیان قفل شده وهنگام ورود این پیام رو دریافت خواهید کرد : A request from Nancy Ajram , You are not allowed to enter nancy ajram official website , becos you are from Dirty country (Iran) So Go Away and dont try again ! یعنی : نانسی عجرم . کام درخواست نانسی عجرم , شما اجازه وارد شدن به سایت شخصی نانسی عجرم را ندارید , به دلیل اینکه شما از کشور کثیف ایران هستید از سایت گم شوید بیرون و دوباره سعی نکنید !
شما نیز این انسان کثیف را بیشتر بشناسید ! آیا شما به عنوان یک ایرانی این مطلب رو نوعی بی احترامی به شخصیت با ارزش ایرانی نمی دونید ! پس حقیقت زشت و چهره سیاه و پلید نانسی رو بشناسید و گمان نبرید که نانسی با دیگری فرق دارد ! این همان نانسی است که شما او را مورد لطف خود قرار می دهید ! پس از این پس در ابراز علاقه نسبت به این خواننده عرب وحشی کمی تردید کنید !
دوستان خواهش می کنم اگه عکس و آهنگ از این خواننده کثیف در سایت یا وبلاگ خود دارید حذفش کنید. منتظر نظرات شما هستم این خبر را به همه اعلام كنید!!! یه مثلی هست که میگن بالاخره توله گرگ ماهیت خودش رو آخرش نشون میده حالا این خواننده معلوم الحال !! کارش به جائی رسیده که از علاقه ایرانیها به خودش سواستفاده کرده و روی طراحی سایتش ایرانیها رو اجازه ورود نمیده و اونها رو ملتی کثیف خونده !!! در صورتیکه از عکسهای این خواننده معلومه کی کثیفه ... خلاصه که تصمیم گیری رو میزارم به عهده خود شما |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
مدت هاست که عاشق همیم ولی نشده که با هم تنها باشیم. هردومان می دانیم که قرار امروز پارک بهانه است و بعدش می رویم خانه ی ما. با بدبختی و زجر خودم را به نیمکت پارک می رسانم، چون میخ کفشم پایم را بدجور آش و لاش کرده. چشمان منتظر عاشقش را می بینم و خودم را با نفسی از آسایش روی نیمکت می اندازم. صدای جر خوردن شلوار نو ام در اثر میخ کف نیمکت دلم را ریش می کند. اعصابم داغان می شود، دو تا میخ در یک روز! دستم را پشت کمر عشقم می گذارم تا تماس تنش آرامم کند. نوک تیز یک میخ بیرون زده از پشتی نیمکت دستم را از لای انگشت تا ساعد جر می دهد و خون می زند بیرون. به روی خودم نمی آورم، فکر می کنم صحبت و معاشرت را کوتاه کنیم و تا این میخ ها جرو واجرمان نکرده اند برویم. می آیم بلند شوم، نوک کج میخی که شلوارم را جر داده بود ظاهرا به پوست بیضه ام گیر کرده بوده، یک تکه از گوشتش را می کند. جیغم را قورت می دهم تا جلوی عشقم آبروریزی نشود، ولی خونش راه می افتد توی شلوارم و شورت و جورابم را خیس می کند. وسط آن درد و خون و افتضاح، می خواهم خودم را از تک و تا نیندازم. مثل جنتلمن ها دست دراز می کنم که کیف عشقم را بگیرم و برایش بیاورم. کیف را که روی شانه می اندازم یک چیزی توی شانه ام فرو می رود و گوشتم را جر می دهد. یادم می افتد که عشقم گفته بود میخ سگگک بند کیفش خراب شده. خون زخم شانه ام روی سینه و زیر پیراهنیم راه می افتد و پشم هایم را به هم می چسباند. نیمه دوان عشقم را دنبالم تقریبا روی زمین می کشم تا از آن پارک میخ زده ی لعنتی خارج شوم، یک میخ نرده ی چوبی پارک به پهلویم می گیرد و بین دوتا دنده ی آخرم یک تکه گوشت را می کند. عشقم ماچم می کند. آش و لاش به تاکسی می رسم، در تاکسی را باز می کنم و دختره را توی تاکسی پرت می کنم و در حالی که هنوز کامل سوار نشده ام دستگیره را با شدت می کشم. میخی که راننده یا یک الاغ دیگری به جای پیچ برای تعمیر دستگیره استفاده کرده است، به زانویم می خورد و نوکش تا زیر کشکک زانویم فرو می رود. مثل خر عر می زنم و پایم را کنار می کشم و از عصبانیت با کف دست روی در می کوبم. همان میخ توی دستم فرو می رود و از پشتش می زند بیرون. عشقم ماچم می کند. دم در منزل پیاده می شویم. قبل از این که دستم را از میخ تویش آزاد کنم راننده ی احمق که یک کمی ترسیده راه می افتد. بعد از این که پنج قدم به دنبال تاکسی روی زمین کشیده می شوم، میخ دستم را می جراند و در می آید. خاکی و زخمی و پاره پوره یر می خیزم. عشقم ماچم می کند که دردهایم را تسکین بدهد. داخل خانه جعبه ی کمک های اولیه یک جعبه ی چوبی است که درش چهار تا میخ دارد. جرات نمی کنم ازش استفاده کنم، فقط عشقم یک ماچم می کند. همین طور خونین و مالین با دختره به رختخواب می روم. سرم را می آیم روی متکا کنارش بگذارم که به لبه ی بالای تخت می گیرد. نوک میخی که چند هفته ای یادم رفته درستش کنم، یک چاک درست و حسابی عمیق روی پوست سرم درست می کند. کل متکا خونی می شود. عشقم ماچم می کند. مستاصل و بیچاره، مانتویش را در می آورم. نگاهم روی کمربندش خیره می ماند. لبهایش را به انتظار غنچه می کند. یک کمربند چرمی سیاه پر از میخ های تزیینی دارد. مغزم نمی کشد. با نعره و جیغ، لخت و پتی و خون چکان، از خانه بیرون می دوم. توی کوچه، در حال تازیدن، چشمم به انبوه میخ هایی که از یک جعبه ی شکسته روی زمین ریخته خیره می ماند ... !ء
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
من مرده ام. الان دو روز می شود. چیزی که نمی دانم چیست، شاید موش، شاید کرم، نوک ممه ام را ریز ریز گاز می گیرد. اگر زنده بودم خیلی به ام حال می داد. ولی الان هیچ احساسی ندارم، چون مرده ام. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
به توجه به هزاران هزار دلیل و برهان و تحقیق و بررسی علمی و غیر علمی و از این جور مزخرفات باور کردنی! کشیدن قلیون از کشیدن سیگار بدتر، خشن تر، بی کلاس تر، عوضی تر، کثیف تر و … هستش و صد البته دشمن شماره یک سلامتی حساب میشه! اما من یه سوالی دارم کدوم انسان عاقلی حاضره به خاطر این دلایل که هر روز ملت واسه هم تعریف میکنند کشیدن قلیان رو ترک بکنه و به جاش سیگار بکشه؟! آدمی که قلیون می کشه صرفا یک آدمی هستش که کم یا بیش قلیون میکشه اما آدمی که سیگار میکشه سیگاری هستش و از نظر جامعه فهیم! ما مساله یک آدم سیگاری به خیلی چیز های منحرف دیگه از جمله معتاد بودن، افسردگی، شکست عشقی، بیکار بودن و… میتونه ربط پیدا کنه، پس میشه نتیجه گرفت آدمی هر چقدر هم که قلیونی باشه ارزش و شخصیت اجتماعی اش از یک آدم سیگاری بالاتره! (گور پدر سلامتی!) حالا هی بیایید بگید قلیون شونصدتا ضرر و زیان بیشتر از سیگار داره…وقتی که آدم بخواد دود بخوره چه بهتر که دود قلیون بخوره… اونم با طعم های مختلف! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
هوای این روزها، جان می دهد که هدفون بگذاری توی گوشت با آهنگ خفنی که دوستش داری، یقه ی کاپشن را بدهی بالا، زیر باران راه بیفتی پیاده، ازکنار اتوبان. بعد یک مسافرکش بچه _ونی بیاید بزند زیرت و بمالاندت به گارد ریل و خونت شتک بزند روی آسفالت و مغزت متلاشی بشود و بپاشد بیرون و هیچ کس تخمش نباشد که جسد لت و پار شده ات را جمع کند از روی زمین ببرد بدهد تحویل ننه ات. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
کوچکترین گربه جهان
مستر پیبلس(Mr. Peebles) کوچکترین گربه جهان است.که موسسه رکوردهای جهانی گینس نیز این گربه را به عنوان کوچکترین گربه جهان با 2 سال سن،یک کیلوگرم وزن و 15 سانتی متر درازی پذیرفته است. این گربه به طور کامل در یک لیوان 200 میلی گرمی جا میشود.مستر پیبلس کوچک که حالا یک ستاره شده در گذشته زندگی بدی داشته و صاحب قبلی اش او را دوست نداشته چون که خیلی کوچک بوده.
مستر پیبلس هم اکنون با دکتر Donna Sassman در ایالت ایلی نویز در ایالت متحده امریكا زندگی می کند. وی میگوید من در خانه ای در حال واکسن زدن به سگی بودم که این گربه با نمک را دیدم و از صاحبش پرسیدم آیا میتونم اون را داشته باشم و اون پذیرفت و گربه را به من داد.
دکتری در کلینیک دامپزشکی می گوید مستر پیبلس دارای اختلال ژنیتیکی میباشد و تا مدتها انتظار میرود بتواند عنوان کوچکترین گربه جهان را نگه دارد.زیرا مستر پیبلس از سن نرمالی که گربه ها به رشد کامل میرسند گذشته است. دکتر Donna Sassman میگوید من هنوز مجبورم روزی 4 وعده غذا به او بدهم تا با این کار وزنش را حفظ کنم.او میگوید من اون را بین خودم و شوهرم گذاشته و او در بالای بازو های من میخوابد،و هنگامی که هوا سرد است او برروی گردن من میخوابد.و یکی از بهترین عادت های گربه کوچولو آمدن روی چانه من و لیسیدن و بوسه دادن به من است.
جالب است بدانید کوچکترین نژاد گربه های جهان نژاد سنگاپوریست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 دی1387ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
دختر و پسر
روز اول: پسر: سلام دختر : سلام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 دی1387ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 آذر1387ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
مجله Time، تاپیترین ده تا چیز را در زمینههای گوناگون مانند «ده داستان جنایی برتر»، «ده لحظه باز بودن میکروفون برتر»، «ده کاریکاتور برتر»، «ده اکتشاف علمی برتر» گردآوری کرده است.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 آذر1387ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
چرا پسر ها اینقدر ضایع هستند
واسه اینکه وقتی سوار اتوبوس میشیم اگه صندلی ها هم خالی باشه میریم ته اتوبوس، تو ترافیک، چله تابستون، 1 ساعت سرپا وای میستیم، شاید بند کیفه دختره گیر کنه بهت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 آذر1387ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 آذر1387ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
آقای پیراهن پوش، در آن روز غریب که انگار هیچ چیز سر جایش نبود و انگار هیچ کس خودش نبود و انگار آسمان هم رنگ خون بود و انگار آب هم طعم شور خون می داد، با سرگیجه ای که از موقع بیدار شدن رهایش نکرده بود و افکارش را درهم و برهم کرده بود، موقع برگشتن هر روزه اش از خرید شیر صبحگاهی، جمجمه ی میوه فروش یک دست سرخ پوش را هم که مغازه اش در محل برخورد دو خیابان قرار داشت، با ضرباتی سنگین و متوالی زیر پوتین هایش له کرد، بی این که خودش بداند چرا، یا در مدت کمی که از آن لحظه به بعد برایش باقی مانده بود، هرگز بفهمد که چرا.دم سحر، از خواب پرید و با احساس اضطرابی دیوانه کننده و با حرکاتی مجنون وار، که نمی دانست از کجا ناشی شده، دهان زن را محکم گرفت، و بی توجه به رعشه های بی توقف و چشمان گشاد شده ی هول کرده ی خیره مانده اش، مرد درشت هیکل، انگار که نیمه هشیار باشد، یا انگار که حفره های خالی ای در خاطراتش و در جریان فکرش به وجود آمده باشد، نوک تیغ صورت تراشی را روی استخوان گونه ی همسرش گذاشت و فشرد تا به استخوان برسد، و بعد آن قدر به سمت پایین کشید تا سفتی استخوان فک که تیغ درش گیر کرد حرکت بیشتر را مانع شد، بی این که خونی که شره می زد بیرون، ردی روی لباس مرد باقی بگذارد. مرد، سپس، راست ایستاد، و روی پیکر زن را ، که به طرز گنگی از میان نوفه ی ذهنش به یاد می آورد که زمانی دوستش می داشته، با ملحفه ای، که بی معطلی به رنگ سرخ در آمد، پوشاند. چند لحظه ای با تیغ هنوز خون چکان در دستانش، مات و بی حالت، بالای پیکر بی حرکت ایستاد، و بعد بی این که در را ببندد، از خانه بیرون رفت. بوی دودی که در فضا موج می زد و آسمان را اندکی سیاه جلوه می داد، توجهش را، انگار که زمزمه ای دور و در هم بیشتر نباشد، فقط در پس زمینه ی ذهن نیمه فلجش جلب کرد. به سمت مغازه ی میوه فروشی اش درست در آن سوی شهر، در محل برخورد دو خیابان، که پیاده قدم بر می داشت، لباس یک دست قرمزش که به طرز عجیبی با سرخی حدقه ی چشمانش یکدست می زد، با رنگ سرخ نامعمول آن روز آسمان، هارمونی غریبی به وجود آورده بود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 آذر1387ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
به کون خیزه رفتن، دشت سبز را عشق نامیدیم تفو! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 آذر1387ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
خدا را شكر كه تمام شب صدای خرخر همسرم را می شنوم، این یعنی او زنده و سالم در كنار من خوابیده است. خدا را شكر كه فرزندم یزدان همیشه از شستن ظرفها شکایت می کند، این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند. خدا را شكر كه مالیات می پردازم، این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیكار نیستم. خدا را شكر كه باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع كنم، این یعنی در میان دوستانم بوده ام. خدا را شكر كه لباسهایم كمی برایم تنگ شده اند، این یعنی غذای كافی برای خوردن دارم. خدا را شكر كه در پایان روز از خستگی از پای می افتم، این یعنی توان سخت كار كردن را دارم. خدا را شكر كه باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز كنم، این یعنی من خانه و سرپناهی دارم. خدا را شكر كه در جائی دور جای پارك پیدا كردم، این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار در اختیار دارم. خدا را شكر كه سرو صدای همسایه ها را می شنوم، این یعنی من توانائی شنیدن دارم. خدا را شكر كه این همه شستنی و اتو كردنی دارم، این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم. خدا را شكر كه هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم، این یعنی من هنوز زنده ام.
خدا را شكر كه گاهی اوقات بیمار می شوم، این یعنی بیاد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم. خدا را شكر كه خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می كند، این یعنی عزیزانی دارم كه می توانم برایشان هدیه بخرم. خدا را شكر... خدا را شكر... و خدا را صد هزار مرتبه شکر... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 آذر1387ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 آذر1387ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط محمد و فروغ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من فروغ卍 هستم .19 سالمه .دانشجوی گرافیکم .کسی رو دوست دارم به اسم محمد .........عشق فیلم .......عشق کتاب.........عشق آهنگ .............کلی هم به خودم افتخار می کنم................من مطمئنم که هر چیزی رو بخوام بدستش میارم.............همه چیز به سرعت داره تو زندگی من تغییر می کنه و به سمت مثبت میره...........قبلا یه ترسو و یه.......بودم ولی حالا باید همه چیز عوض بشه باید......
|
|
RSS
|