تبليغاتX
ديوونه اي با افكار مازوخیسمی
من همانم که بودم ، همان هيچ سابق
02.jpg
 
 
03.jpg
 
 
  
05.jpg
 
 
 
 
06.jpg
 
 
 
08.jpg
 
 
 
09.jpg
 
 
 
10.jpg
 

12.jpg
 
 
 
14.jpg
 
 
 
15.jpg
 

 
 
17.jpg
 
 
 
 
18.jpg
 
 
 
 
19.jpg
 
 
 
 
21.jpg
 
 
 
22.jpg
 
 
 
23.jpg
 
 
 
24.jpg
 
 
 
 
25.jpg
 
 
 
26.jpg
 
 
چرا سید خندان معروفه 
27.jpg
 
 
 
28.jpg
 
 
 
29.jpg
 
 
 
30.jpg
 
 
 
31.jpg
 
به کجا چنین شتابان گون از نسیم پرسید 
 
32.jpg
 
 
 
33.jpg
 
و عجب حسن ختام زیبایی

 34.jpg
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
Jesse McCartney

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
Image

Image

Image

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

 

[lee+joon+ki06.jpg]

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
[3HurleyarmaSayid1.jpg]

[17acampamento3.jpg]

[Sunsal2.jpg]

[10HurleySayid1.jpg]

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

شروع ترم





یک هفته بعد از شروع ترم







دو هفته بعد از شروع ترم





قبل از میان ترم





در طول امتحان میان ترم





بعد از امتحان میان ترم






قبل از امتحان
پایان ترم





اطلاع از برنامه پایان ترم










7 روز قبل از پایان ترم







6 روز قبل از پایان ترم







5 روز قبل از پایان ترم







4 روز قبل از پایان ترم







2 روز قبل از پایان ترم







1 روز قبل از پایان ترم





شب قبل از امتحان







1 ساعت قبل از امتحان





در طول امتحان






هنگام خروج از
سالن امتحان








بعد از امتحان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
بعضی کارها هستند که می دانی نباید بکنی، می دانی وحشت ناکند، ولی یک جوروسوسه ای درون خودشان دارند که نمی توانی در مقابل کشش انجام دادنشان مقاومت کنی. مثل وقتی که یک زخم ناجوری توی بدنت، سله ی ضخیمی بسته و تو می دانی که کندن خون خشکیده ی روی زخم چه گندی درست می کند، ولی نمی توانی در مقابل وسوسه ی انگولک کردن زخم و ذره ذره کندن از کناره های خون خشکیده مقاومت کنی، تا این که همه ی زخم را می کنی و دوباره خون می زند بیرون.
آن شب که من بر می گشتم خانه، یک چنین حالتی پیش آمد. پتکی که برای بابا خریده بودم روی دوشم بود، وزنش اذیتم می کرد. از پاگرد که پیچیدم، آن خانم را دیدم که روی پله ها ولو شده بود و موهایش بلند مشکیش روی صورتش را پوشانده بود. جوری که سرش روی لبه ی پله قرار گرفته بود وسوسه ی غیر قابل مقاومتی درون خودش داشت، انگار که با قصدی آن جا قرار گرفته باشد. صورتش را وقت نکردم که ببینم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
اهل درسم من 18.gif18.gif
روزگارم هی... بد نیست
جیب خالی دارم. خرده پولی، سر سوزن عقلی
اوستادی دارم بهتر از عزرائیل
درسهایی، بدتر از تلخی زهر
و كلاسی كه در این دانشگاست
جنب دستشوئی‌ها، جنب آن سلف خراب
من یه دانشجویم 35.gif
هیكلم نی قلیون
چشمهایم كم سو، كله‌ام هم بی‌مو
درس كفاره من
من جنون را هر دم، لا به لای جزوه‌ها می‌بینم
در جزوه من جریان دارد چرت، جریان دارد پرت
همه فكر و توانم متزلزل شده است
جزوه‌هایم را وقتی می‌خوانم
كه امتحانش را استاد، گفته باشد فرداست
برگه تقلب را من، پی غفلت استاد عزیز، می‌خوانم 14.gif14.gif
پی خونسردی خود
اهل درسم من
پیشه‌ام بی‌كاریست
گاه گاهی، در می‌روم از توی كلاس، می‌روم تا تریا
تا كه با خوردن چای و شكلات
ایندل سوخته‌ام خنك شود 28.gif
چه خیالی، چه خیالی.... می‌دانم
از پس ناچاریست
خوب می‌دانم، آخر ترم هم باز
كار من زاری و در به دریست 30.gif22.gif
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

سپری شدن بیش از یک ربع قرن از درگذشت محمد رضا شاه
استکهلمیان – روز 27 ژوئیه امسال, برابر با 5 مرداد ماه, 26 سال از درگذشت محمد رضا شاه پهلوی پادشاه پیشین ایران میگذرد.   فردی که نقشی اساسی در شکل گیری تحولات تاریخ معاصر ایران ایفا نموده است.

007.jpg

محمدرضا شاه از تاریخ 17 سپتامبر 1941 که در مجلس شورای ملی سوگند پادشاهی یاد کرد, و تا روز 16 ژانویه 1979 که با چشمانی پر از اشک ایران را برای همیشه ترک نمود, و تا روز اول آوریل 1979 که حکومت ایران از "مشروطه پادشاهی" به "جمهوری اسلامی" تغییر داده شد, بمدت 38 سال پادشاه ایران بود.

محمدرضا شاه در حالی چشم از جهان فرو بست که در روزهای آخر زندگی و دربدری, هیچ کشوری بنا به مقتضیات سیاسی و اقتصادی وقت پذیرای او نبود. اکثریت اطرافیان او نیز دورش را خالی کرده و خودشان نیز دربدر به گوشه و کنار جهان گریخته بودند. انور سادات رئیس جمهور فقید مصر تنها رئیس کشوری بود که با آغوش باز پذیرای او شد و در پذیرایی از او و خانواده اش از هیچ کوششی  فروگذار نکرد.

محمدرضا شاه  در ساعت 5 صبح روز یکشنبه 27 ژوئیه 1980 (5 مرداد ماه) بدنبال بیماری سرطان کبد, در بیمارستان "معادی" قاهره, جان به جان آفرین تسلیم کرد و پیکرش در دو روز بعد در 29 ژوئیه 1980 در مسجد "الرفاعی" قاهره به خاک سپرده شد تا بنا بر وصیتش روزی در گورستان افسران و درجه دارن جانبخته ارتش شاهنشاهی, در ایران به خاک سپرده شود.

مورخین و منتقدین بی طرف, از محمد رضا شاه بعنوان "وطن پرستی بزرگ اما با اشتباهاتی خطیر" یاد میکنند. اینکه اشتباهات او چه بوده  و اینکه آیا این اشتباهات سزاوار چنان مجازات سختی از سوی ایرانیان بوده است یا خیر بحثی جداگانه است. اما واقعیت این است که اگرچه به هنگام خروج او از ایران فریادهای "تا شاه کفن نشود این وطن وطن نشود" در سراسر ایران طنین انداز بود و مجسمه های او توسط مردم در خیابانها سرنگون میشد, اما اینک پس از گذشت بیش از یکربع قرن از درگذشتش, بی شک عقیده طیف بزرگی از ایرانیان نسبت به وی کاملا متفاوت با روزی است که با چشمهای پر از اشک ایران را برای همیشه ترک گفت.

محمد رضا شاه در آخرین کتاب خود, پاسخ به تاریخ, از جمله اینچنین مینویسد:
".... اگر شیطانی در کار باشد, نبرد با او در ذات مطهر اسلام, برای تربیت, اعتلا و بخشایش آدمی است...احترامی که برای دینمان داشتم مانع از آن میشد که نسبت به بعضی از مفتریان شدت عمل به خرج دهم. وانگهی, باورم نمیشد که مردم آن همه دروغ را باور کنند".

و در وصیتنامه خود که آخرین مکتوب رسمی او تلقی میشود این چنین دار فانی را وداع میگوید:
"....من در این دقایق واپسین, شیرینی خاطرات افق ایران عزیز را که به آن عشق میورزم, در مقابل تلخی زهرآگین مرضی جانسوز قرار داده ام. خاطره شالیزارهای کرانه های دریای خزر و مرغزارهای دیلم, خاطره قله های پر برف سبلان و سهند  آذربایجان, خاطره کوهستانهای سبز و خرم زاگرس کردستان و هامون های عریان بلوچستان, خاطره اروند روز خوزستان و هیرمند سیستان, خاطره دشت ارژن فارس, خاطره حاشیه های کویر سوزان خراسان و کرمان, خاطره شهرکها و دهستانهای ساحلی خلیج فارس,  خاطره کوچ عشایر دلیر و فداکار, و بطور کلی با اندیشه همه گوشه و کنار آن سرزمین مقدس و مردم پرتلاش و پرتوان آن, چشم از جهان فروبستم..."

محمد رضا شاه به هنگام مرگ 61 ساله بود.

محمد رضا شاه به روایت  تصویر

001.jpg

013.jpg

023.jpg

026.jpg
 

005.jpg

012.jpg

009.jpg

010.jpg

014.jpg

015.jpg

019.jpg

002.jpg

021.jpg

003.jpg

004.jpg

باورنکردنی اما حقیقی


شاید باور کردن آن برای بسیاری مشکل باشد که اولین همسر محمد رضا شاه, فوزیه, کماکان در قید حیات است. اما این حقیقت دارد.  

سال گذشته خبرگزاری فرانسه از درگذشت ملکه پیشین ایران فوزیه خبر داد, اما پس از ساعاتی معلوم شد تشابه اسمی باعث اشتباه در گزارش شده است. در حقیقت پرنسس مصری که در سن پنجاه و شش سالگی بر اثر بیماری مزمن "ام اس" در بیمارستانی در سویس درگذشت ملکه پیشین ایران نبود. او دختر ملک فاروق پادشاه سابق مصر بود که مانند عمه اش نخستین همسر شاه فقید ایران "فوزیه" نام داشت. و درگذشت برادر زاده "فوزیه" که مانند خود وی "فوزیه" نام داشت اشتباها بعنوان خبر مرگ خود او پخش شد

فوزیه خواهر ملک فاروق و دختر ملک فواد که در سال 1939 با محمد رضا شاه ولیعهد ایران ازدواج کرده بود اندکی پس از وقایع شهریور 20 و به پادشاهی رسیدن محمدرضا شاه به مصر رفت و دیگر بازنگشت. در سال 1949 جدایی محمدرضا شاه و فوزیه رسما اعلام شد.

فوزیه پس از جدایی از محمد رضا شاه با "اسماعیل شیرین بیگ" وزیر پیشین دفاع مصر ازدواج کرد. او پس از درگذشت شوهر دومش همچنان به زندگی در قاهره ادامه داد و گهگاه برای معاینات پزشکی و دیدار با دخترش شهناز و نواه اش مهناز به سویس میرود. این دیدارها در "مونترو" در منزل اردشیر زاهدی صورت میگیرد که با فوزیه و همچنین شهناز و همسر دومش خسرو جهانبانی دوستی صمیمی دارد. این عکس فوزیه را به اتفاق پسرش حسین شیرین بیگ و نوه اش مهناز زاهدی نشان میدهد. پشت سر فوزیه, عکسی از دوران جوانی او و زمانی که ملکه ایران بود در میان عکسهای متعدد پادشاهان و روسای جمهوری و شخصیتهای برجسته سیاسی جهان دیده میشود

006.jpg

تنها فرزند محمدرضا شاه و فوزیه, شهناز, از زمانی که مادرش ایران را ترک گفته بود تا سالها بعد و تا زمانی که همسر اردشیر زاهدی بود و به دعوت پدرشوهرش سپهبد زاهدی, فوزیه به سویس سفر کرد او را ندید. در آن زمان روابط ایران و مصر به علت روی کار آمدن عبدالناصر و عداوت او با شاه و رژیم ایران خوب نبود اما دولت مصر در هر حال به فوزیه اجازه داد تا مصر را ترک کرده و به سویس به دیدن دخترش برود. در زمان ازدواج محمدرضا شاه با فوزیه فرح دیبا یک ساله و محمدرضا شاه 20 ساله بود. اینک 67 سال از ازدواج محمدرضا شاه با فوزیه در قاهره گذشته است و تازیانه بیرحم زمان را اینک میتوان در خطوط چهره  این ملکه پیشین ایران بخوبی نظاره گر بود

008.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 


قلیون در ماشین:



مدل موی بچه عرب:


یوگا در عربستان:



عرب برف ندیده !!!!!



امان از بیکاری:

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

جهان در تاب گیسوی تاب خوران دخترک تاب و باز تاب می خورد

و سرخی عشق معصومانه چشم پسرک ناظر پنهان شده در پشت درخت را می نوازد

آن گاه که گیسوی تاب خوران دخترک تاب باز

زرتی لای تاب تاب خوران گیر می کند

و دخترک با گیسوی تاب خوران، با حرکت شتابان تاب کف حیاط مالیده می شود

و سرخی رد خونین پستان های بی تاب نارسش روی سنگ ها می ماند

پسرک عاشق جیغ می کشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

قلب ایرانیان را شكست - خبر تكان دهنده - فاجعه ایرانیان !!!

چهره كثیف نانسی را بشناسید!!!

مرگ بر نانسی

ایران : خداحافظ نانسی کثیف

امروز میخوایم از خواننده ای صحبت کنیم که شاید مورد علاقه خیلی از شما باشد .

همه ما تا کنون به نانسی به صورت یه خواننده در ظاهر نگاه کرده ایم اما بیایید به باطن وی هم بنگریم .

همون خواننده ای که در ایران طرفداران میلیونی رو مجذوب خودش کرده . پس از انتشار فیلم 300 که ایران و ایرانی

رو در اون فیلم نسلی وحشی خطاب کرده بودند اینک این خواننده زن که از ملیت عرب هست در یک اقدام توهین آمیز و

گستاخانه ایران و ایرانیان عزیز و تمدن ما رو زیر سوال برده در حالی که تاریخ و تمدن ما بهترین گواه در این زمینه می باشد . 

 

شاید این خانم نانسی فراموش کرده روزگاری را که پدرانشان دختران را زنده به گور می کردند و اگر کتب ایرانی و دانشمندان

ایرانی و در واقع تمدن ایران زمین نبود همچنان آنگونه باقی میماندند . برای آگاهی بیشتر از این خانم بد نیست سری به سایت او

بزنید و در صفحه اول سایت پیغامی را مشاهده می کنید که مطمئنا دل هر ایرانی را به درد خواهد آورد .

 

اگر کسی از ایران قصد بازدید از سایت این خانم عرب زبان رو داشته باشه متوجه می شه که سایت بر ایرانیان قفل شده وهنگام

ورود این پیام رو دریافت خواهید کرد :

NancyAjram.com

A request from Nancy Ajram ,

You are not allowed to enter nancy ajram official website , becos you are from Dirty country (Iran)

So Go Away and dont try again !

یعنی : نانسی عجرم . کام

درخواست نانسی عجرم ,

شما اجازه وارد شدن به سایت شخصی نانسی عجرم را ندارید , به دلیل اینکه شما از کشور کثیف ایران هستید

از سایت گم شوید بیرون و دوباره سعی نکنید !

 

شما نیز این انسان کثیف را بیشتر بشناسید ! آیا شما به عنوان یک ایرانی این مطلب رو نوعی بی احترامی به شخصیت

با ارزش ایرانی نمی دونید !

پس حقیقت زشت و چهره سیاه و پلید نانسی رو بشناسید و گمان نبرید که نانسی با دیگری فرق دارد !

این همان نانسی است که شما او را مورد لطف خود قرار می دهید ! پس از این پس در ابراز علاقه نسبت به این خواننده

عرب وحشی کمی تردید کنید !

 

دوستان خواهش می کنم اگه عکس و آهنگ از این خواننده کثیف در سایت یا وبلاگ خود دارید حذفش کنید. 

منتظر نظرات شما هستم این خبر را به همه اعلام كنید!!!

یه مثلی هست که میگن بالاخره توله گرگ ماهیت خودش رو آخرش نشون میده حالا این خواننده معلوم الحال !! کارش به جائی رسیده که از علاقه ایرانیها به خودش سواستفاده کرده و روی طراحی سایتش ایرانیها رو اجازه ورود نمیده و اونها رو ملتی کثیف خونده !!! در صورتیکه از عکسهای این خواننده معلومه کی کثیفه ... خلاصه که تصمیم گیری رو میزارم به عهده خود شما

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

مدت هاست که عاشق همیم ولی نشده که با هم تنها باشیم. هردومان می دانیم که قرار امروز پارک بهانه است و بعدش می رویم خانه ی ما. با بدبختی  و زجر خودم را به نیمکت پارک می رسانم، چون میخ کفشم پایم را بدجور آش و لاش کرده. چشمان منتظر عاشقش را می بینم و خودم را با نفسی از آسایش روی نیمکت می اندازم. صدای جر خوردن شلوار نو ام در اثر میخ کف نیمکت دلم را ریش می کند. اعصابم داغان می شود، دو تا میخ در یک روز! دستم را پشت کمر عشقم می گذارم تا تماس تنش آرامم کند. نوک تیز یک میخ بیرون زده از پشتی نیمکت دستم را از لای انگشت تا ساعد جر می دهد و خون می زند بیرون. به روی خودم نمی آورم، فکر می کنم صحبت و معاشرت را کوتاه کنیم و تا این میخ ها جرو واجرمان نکرده اند برویم. می آیم بلند شوم، نوک کج میخی که شلوارم را جر داده بود ظاهرا به پوست بیضه ام گیر کرده بوده، یک تکه از گوشتش را می کند. جیغم را قورت می دهم تا جلوی عشقم آبروریزی نشود، ولی خونش راه می افتد توی شلوارم و شورت و جورابم را خیس می کند. وسط آن درد و خون و افتضاح، می خواهم خودم را از تک و تا نیندازم. مثل جنتلمن ها دست دراز می کنم که کیف عشقم را بگیرم و برایش بیاورم. کیف را که روی شانه می اندازم یک چیزی توی شانه ام فرو می رود و گوشتم را جر می دهد. یادم می افتد که عشقم گفته بود میخ سگگک بند کیفش خراب شده. خون زخم شانه ام روی سینه و زیر پیراهنیم راه می افتد و پشم هایم را به هم می چسباند. نیمه دوان عشقم را دنبالم تقریبا روی زمین می کشم تا از آن پارک میخ زده ی لعنتی خارج شوم، یک میخ نرده ی چوبی پارک به پهلویم می گیرد و بین دوتا دنده ی آخرم یک تکه گوشت را می کند. عشقم ماچم می کند. آش و لاش به تاکسی می رسم، در تاکسی را باز می کنم و دختره را توی تاکسی پرت می کنم و در حالی که هنوز کامل سوار نشده ام دستگیره را با شدت می کشم. میخی که راننده یا یک الاغ دیگری به جای پیچ برای تعمیر دستگیره استفاده کرده است، به زانویم می خورد و نوکش تا زیر کشکک زانویم فرو می رود. مثل خر عر می زنم و پایم را کنار می کشم و از عصبانیت با کف دست روی در می کوبم. همان میخ توی دستم فرو می رود و از پشتش می زند بیرون. عشقم ماچم می کند. دم در منزل پیاده می شویم. قبل از این که دستم را از میخ تویش آزاد کنم راننده ی احمق که یک کمی ترسیده راه می افتد. بعد از این که پنج قدم به دنبال تاکسی روی زمین کشیده می شوم، میخ دستم را می جراند و در می آید. خاکی و زخمی و پاره پوره یر می خیزم. عشقم ماچم می کند که دردهایم را تسکین بدهد.

داخل خانه جعبه ی کمک های اولیه یک جعبه ی چوبی است که درش چهار تا میخ دارد. جرات نمی کنم ازش استفاده کنم، فقط عشقم یک ماچم می کند. همین طور خونین و مالین با دختره به رختخواب می روم. سرم را می آیم روی متکا کنارش بگذارم که به لبه ی بالای تخت می گیرد. نوک میخی که چند هفته ای یادم رفته درستش کنم، یک چاک درست و حسابی عمیق روی پوست سرم درست می کند. کل متکا خونی می شود. عشقم ماچم می کند. مستاصل و بیچاره، مانتویش را در می آورم. نگاهم روی کمربندش خیره می ماند. لبهایش را به انتظار غنچه می کند. یک کمربند چرمی سیاه پر از میخ های تزیینی دارد. مغزم نمی کشد. با نعره و جیغ، لخت و پتی و خون چکان، از خانه بیرون می دوم. توی کوچه، در حال تازیدن، چشمم به انبوه میخ هایی که از یک جعبه ی شکسته روی زمین ریخته خیره می ماند ... !ء
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

من مرده ام. الان دو روز می شود.

چیزی که نمی دانم چیست، شاید موش، شاید کرم، نوک ممه ام را ریز ریز گاز می گیرد. اگر زنده بودم خیلی به ام حال می داد. ولی الان هیچ احساسی ندارم، چون مرده ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

به توجه به هزاران هزار دلیل و برهان و تحقیق و بررسی علمی و غیر علمی و از این جور مزخرفات باور کردنی! کشیدن قلیون از کشیدن سیگار بدتر، خشن تر، بی کلاس تر، عوضی تر، کثیف تر و … هستش و صد البته دشمن شماره یک سلامتی حساب میشه!

اما من یه سوالی دارم کدوم انسان عاقلی حاضره به خاطر این دلایل که هر روز ملت واسه هم تعریف میکنند کشیدن قلیان رو ترک بکنه و به جاش سیگار بکشه؟! آدمی که قلیون می کشه صرفا یک آدمی هستش که کم یا بیش قلیون میکشه اما آدمی که سیگار میکشه سیگاری هستش و از نظر جامعه فهیم! ما مساله یک آدم سیگاری به خیلی چیز های منحرف دیگه از جمله معتاد بودن، افسردگی، شکست عشقی، بیکار بودن و… میتونه ربط پیدا کنه، پس میشه نتیجه گرفت آدمی هر چقدر هم که قلیونی باشه ارزش و شخصیت اجتماعی اش از یک آدم سیگاری بالاتره! (گور پدر سلامتی!) حالا هی بیایید بگید قلیون شونصدتا ضرر و زیان بیشتر از سیگار داره…وقتی که آدم بخواد دود بخوره چه بهتر که دود قلیون بخوره… اونم با طعم های مختلف!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

هوای این روزها، جان می دهد که هدفون بگذاری توی گوشت با آهنگ خفنی که دوستش داری، یقه ی کاپشن را بدهی بالا، زیر باران راه بیفتی پیاده، ازکنار اتوبان. بعد یک مسافرکش بچه _ونی بیاید بزند زیرت و بمالاندت به گارد ریل و خونت شتک بزند روی آسفالت و مغزت متلاشی بشود و بپاشد بیرون و هیچ کس تخمش نباشد که جسد لت و پار شده ات را جمع کند از روی زمین ببرد بدهد تحویل ننه ات.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

کوچکترین گربه جهان

 

 

مستر پیبلس(Mr. Peebles) کوچکترین گربه جهان است.که موسسه رکوردهای جهانی گینس نیز این گربه را به عنوان کوچکترین گربه جهان با 2 سال سن،یک کیلوگرم وزن و 15 سانتی متر درازی پذیرفته است. این گربه به طور کامل در یک لیوان 200 میلی گرمی جا میشود.مستر پیبلس کوچک که حالا یک ستاره شده در گذشته زندگی بدی داشته و صاحب قبلی اش او را دوست نداشته چون که خیلی کوچک بوده.

 

 

 

Best Iranian Group | Tehroon-Online

 

 

مستر پیبلس هم اکنون با دکتر Donna Sassman در ایالت ایلی‌ نویز در ایالت‌ متحده‌ امریكا زندگی می کند. وی میگوید من در خانه ای  در حال واکسن زدن به سگی بودم که این گربه با نمک را دیدم و از صاحبش پرسیدم آیا میتونم  اون را داشته باشم و اون پذیرفت و گربه را به من داد.

 

 

Best Iranian Group | Tehroon-Online

 

 

دکتری در کلینیک دامپزشکی می گوید مستر پیبلس دارای اختلال ژنیتیکی میباشد و تا مدتها  انتظار میرود بتواند عنوان کوچکترین گربه جهان را نگه دارد.زیرا مستر پیبلس از سن نرمالی که  گربه ها به رشد کامل میرسند گذشته است.

دکتر Donna Sassman میگوید من هنوز مجبورم روزی 4 وعده غذا به او بدهم تا با این کار وزنش را حفظ کنم.او میگوید من اون را بین خودم و شوهرم گذاشته و او در بالای بازو های من میخوابد،و هنگامی که هوا سرد است او برروی گردن من میخوابد.و یکی از بهترین عادت های گربه کوچولو آمدن روی چانه من و لیسیدن و بوسه دادن به من است.

 

 

Best Iranian Group | Tehroon-Online

 

 

جالب است بدانید کوچکترین نژاد گربه های جهان نژاد سنگاپوریست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

دختر و پسر

 

 

 

روز اول:

پسر: سلام

دختر : سلام
پسر: چطوری؟
دختر : بد نیستم مرسی

هفته اول :
پسر: سلام
دختر : علیک سلام
پسر: چطوری؟
دختر : بد نیستم مرسی . تو چطوری؟
هفته دوم :
پسر: سلام
دختر : علیک سلام . چطوری؟
پسر: قربانت . بد نیستم . تو چطوری؟
دختر : مرسی .... خوبم !
هفته سوم :
دختر: سلام
پسر: سلام . چطوری ؟ خوبی؟
دختر: مرسی خوبم . خیلی خوبم و یک نگاه معنی دار به پسر .
هفته چهارم :
دختر : سلام عزیزم . چطوری ؟ خوبی؟
پسر: سلام عزیز دلم . مرسی بد نیستم . تو چطوری ؟
دختر : مرسی . می دونی ؟ می خوام یک چیزی بهت بگم . نمی دونم الان بگم یا بعد؟
پسر: بگو عزیزم
دختر : نه ... حالا زوده ..... باشه بعد !
هفته پنجم :
دختر : سلام عزیزم ... چیزی که هفته پیش می خواستم بهت بگم این بود که دوستت دارم ... عاشقتم ... زندگی بدون تو برام بی معنیه . تمام آینده خودمو با تو می بینم . اگه تو نباشی آینده برای من هیچه !!!!!!
و کلی از این حرفها ...... و پسر باور می کنه !
هفته ششم :
پسر: امروز یک دختری توی خیابان آمد از من یک آدرس پرسید . منم ...
دختر: دیگه چی ؟!!! دلمو شکستی . تو که می دونی من چقدر حسودم ! چرا این کارو کردی ؟
پسر: من که کاری نکردم فقط جواب سوالشو دادم .....
دختر : یک قول به من می دی؟
پسر: بله
دختر : قول بده دیگه با هیچ دختری حرف نزنی
پسر: باشه عزیزم قول می دم
روابط سالم و صمیمی و رمانتیک نه Sexi ادامه دارد .....
ماه هجدهم :
دختر : برام خواستگار آمده
پسر: غلط کرده .....
دختر: چرا؟ خوب طوری که نیست اونم بالاخره آدمه
!!!!
پسر : تو چه جوابی بهش دادی ؟
دختر : هنوز هیچی !
پسر: ما کلی قرار مدار با هم داشتیم ! حالا می خوای اونو بذاریش جای من ؟
دختر : یه چیزی رو می دونی ؟ اون هیچ وقت نمی تونه جای تو رو بگیره !
پسر: من چیکار کنم ؟
دختر : نمی دونم ! فقط به من فکر نکن ! من اگه بدونم تو به من فکر می کنی آب خوش از گلوم پایین نمی ره ! میگم برو زودتر زن بگیر !!!!!!
پسر : حسودیت نمی شه ؟
دختر : نمی دونم چرا دیگه از این که تو رو با دختر دیگه ای ببینم حسودیم نمی شه !!!
پسر: در فکر و خیال خود ..... من می دونم چرا !!!!!!!
بعدش پسر از خاطرات خوش گذشته می گه و دختر هم برای خالی نبودن عریضه سنت آبغوره گیری رو اجرا می کنه !
دوران خوش دختر و دوران تحول پسر شروع می شه !
دید پسر نسبت به دختر ها عوض می شه . قلبش نسبت به واژه هایی از قبیل دوستت دارم عاشقتم و ..... مقاوم می شه !
حالا اگر مورد مشابهی برای پسر پیش بیاید در آینده :
روز اول :
پسر : سلام
دختر : سلام
پسر : میایی خونمون ؟
دختر : نه !
پسر : مگه به من اعتماد نداری ؟
دختر : چرا ...ولی خووووووب !!!!
در اینجا پسر مراسمی بنام مخ زنی را شروع می کنه و موفق هم می شه علتش هم حرفهایی هست که بتازه گی از دختر قبلی یاد گرفته !
پسر : تو که می دونی من چقدر دوستت دارم
دختر : آره ..... ولی ..... آخه ......
پسر : من قول می دم برای خواستگاریت بیام و بگیرمت !!
دختر : جدی می گی ؟؟؟؟ و قند توی دلش آب می شه !!!!!
پسر : آره قربونت برم ... و با یک نگاه عاقل اندر سفیه به دختر
یواش یواش دل دختر نرم می شه و رضایت می ده !
و پسر : پس بریم ؟؟؟؟؟؟؟
عصر همان روز :
ریییییینگ ........ رییییینگ ......
پسر که با رفتن دختر به خواب عمیقی فرو رفته در حالیکه خسته است با زحمت و غرغر گوشی را بر می دارد !!
پسر : بله ؟ بفرمایین .
دختر : سلام
پسر : سلام چطوری ؟
دختر : مرسی . باهات کار دارم !!!!
پسر : تو که یک ساعت نیست از اینجا رفتی ؟؟؟؟؟!!!!!!
دختر : می خوام دوباره ببینمت !!!!! فردا بیام خونتون ؟!!!!!
پسر : در حالیکه موفقیت بزرگی کسب کرده می گه چرا که نه !!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
Bia2BND.ir بیا تو بندر

Bia2BND.ir بیا تو بندر

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
مجله Time، تاپیترین ده تا چیز را در زمینه‏های گوناگون مانند «ده داستان جنایی برتر»، «ده لحظه باز بودن میکروفون برتر»، «ده کاریکاتور برتر»، «ده اکتشاف علمی برتر» گردآوری کرده است.


یکی از مواردی که در دسته اخبار عجیب و غریب آمده، خبر حامله شدن یک مرد دو جنسیتی است. این آقا، اصالتا زن بود و زن به دنیا آمد ولی بعدا تغییر جنسیت داده و مرد شد و حتی ازدواج هم کرد. ولی موقع تغییر جنسیت تصمیم گرفت تا رحم خودش را نگه دارد و همین طور تصمیم گرفت که خودش، بچه دار بشود. جالب این جاست که همسر او هم به دلیل یک بیماری نمی‏تواند بچه‏دار بشود. راستش به نظرم باردار شدن این آقا یا خانم یا هر چی که هست به نظرم چندش‏آور می‏آید. باید منتظر بمانیم ببینیم بچه‏اش چی می‏شه


خبر جالب دیگه، طلاق، یک مرد و زن انگلستانی است. چیزی که این خبر را جالب کرده، این است که دلیل خانم برای جدایی این است که شوهرش به او خیانت کرده است. حالا جالب این جاست که این خیانت در دنیای واقعی رخ نداده بلکه در سایت SecondLife که یک دنیای مجازی است، پیش آمده است.


خبر دیگر رایج شدن یک روش جدید برای نرم کردن پوست پا است. در این روش از یک نوع ماهی خاص استفاده می‏شود که با خوردن لایه‏های رویی پوست پا، آن را ظریف‏تر و نرم‏تر می‏کنند. ظاهرا این روش پیش از این در برخی از کشورهای آسیایی رایج بوده است و در یک دوره چهار ماهه، 5000 مشتری در آمریکا این روش پوست پای خودشان را نرم کرده‏اند.


این یکی دیگه واقعا عجیب و غریب است. یک گروه مدافع حیوانات به یک شرکت بستنی‏سازی نامه نوشته‏اند و درخواست کرده‏اند که در ساختن بستنی‏ها به جای شیر گاو، شیر انسان به کار برود. آنها ادعا کرده‏اند که شیر گاو حساسیت‏زا است و سبب بیماری قلبی هم می‏شود. خدا، یک عقلی به اینها و یک پولی به من بده، واقعا که!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

چرا پسر ها اینقدر ضایع هستند

 

واسه اینکه وقتی سوار اتوبوس میشیم اگه صندلی ها هم خالی باشه میریم ته اتوبوس، تو ترافیک، چله تابستون، 1 ساعت سرپا وای میستیم، شاید بند کیفه دختره گیر کنه بهت.

واسه اینکه وقتی تو خیابون راه میریم، کافیه فقط یه دختری از کنارمون رد شه، گردن نیست لامسب( معذرت، آخه آدم عصبی میشه دیگه)، مثل جغد 180 درجه گردنه می چرخه.

واسه اینکه وقتی یه ماشین گیرمون میاد، پا میشیم میریم یه جایی مثله جردن، اونجا صد بار یه خیابون رو بالا و پایین میریم، 100 بار بوغ میزنمیو 200 بار ترمز، بعدشم میزنی به یه پیر زنه، اون موقع هستش که آخر روز میشه.اون لحظه آدم آرزو می کنه که بره تو توالت عمومی خودش رو دار بزنه.(ربطش رو به توالت عمومی خودت پیدا کن)

واسه اینکه وقتی میریم کوه، پشت دختره میری بالا از کوه، بعدش کم میاری و رنگت سرخ میشه و تازه می فهمی که دختره کوهنورد بوده

واسه اینکه وقتی حس غرورت گل میکنه میبینی دختره داره با یه پسره دیگه دعوا می کنه میری جلو، با پسره دعوا میکنی، بعدش که خوب کتکه رو خوردی می فهمی که یارو داداشش بوده

واسه اینکه وقتی یه دختر کنار پسره میشینه تو تاکسی، و پسره می خواد استفاده ی معنوی ببره، 10 برار مسیرش رو میره تا با دختره باشه، وقتی که دختره پیاده میشه، میره تو رویا، اون وقته که می فهمه به جای میدون ولیعصر، رسیده به تجریش. و وقتی که بر می گرده با تاکسی، می فهمه که تمام پولش رو داده به تاکسی قبلیه، و اونجا یکم مشتمال میبینه از راننده تاکسیه و بعدش فحشه که به خودش میده

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

nozl0x-full.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

آقای پیراهن پوش، در آن روز غریب که انگار هیچ چیز سر جایش نبود و انگار هیچ کس خودش نبود و انگار آسمان هم رنگ خون بود و انگار آب هم طعم شور خون می داد، با سرگیجه ای که از موقع بیدار شدن رهایش نکرده بود و افکارش را درهم و برهم کرده بود، موقع برگشتن هر روزه اش از خرید شیر صبحگاهی، جمجمه ی میوه فروش یک دست سرخ پوش را هم که مغازه اش در محل برخورد دو خیابان قرار داشت، با ضرباتی سنگین و متوالی زیر پوتین هایش له کرد، بی این که خودش بداند چرا، یا در مدت کمی که از آن لحظه به بعد برایش باقی مانده بود، هرگز بفهمد که چرا.دم سحر، از خواب پرید و با احساس اضطرابی دیوانه کننده و با حرکاتی مجنون وار، که نمی دانست از کجا ناشی شده، دهان زن را محکم گرفت، و بی توجه به رعشه های بی توقف و چشمان گشاد شده ی هول کرده ی خیره مانده اش، مرد درشت هیکل، انگار که نیمه هشیار باشد، یا انگار که حفره های خالی ای در خاطراتش و در جریان فکرش به وجود آمده باشد، نوک تیغ صورت تراشی را روی استخوان گونه ی همسرش گذاشت و فشرد تا به استخوان برسد، و بعد آن قدر به سمت پایین کشید تا سفتی استخوان فک که تیغ درش گیر کرد حرکت بیشتر را مانع شد، بی این که خونی که شره می زد بیرون، ردی روی لباس مرد باقی بگذارد. مرد، سپس،  راست ایستاد، و روی پیکر زن را ، که به طرز گنگی از میان نوفه ی ذهنش به یاد می آورد که زمانی دوستش می داشته، با ملحفه ای، که بی معطلی به رنگ سرخ در آمد، پوشاند. چند لحظه ای با تیغ هنوز خون چکان در دستانش، مات و بی حالت، بالای پیکر بی حرکت ایستاد، و بعد بی این که در را ببندد، از خانه بیرون رفت. بوی دودی که در فضا موج می زد و آسمان را اندکی سیاه جلوه می داد، توجهش را، انگار که زمزمه ای دور و در هم بیشتر نباشد، فقط در پس زمینه ی ذهن نیمه فلجش جلب کرد. به سمت مغازه ی میوه فروشی اش درست در آن سوی شهر، در محل برخورد دو خیابان، که پیاده قدم بر می داشت، لباس یک دست قرمزش که به طرز عجیبی با سرخی حدقه ی چشمانش یکدست می زد، با رنگ سرخ نامعمول آن روز آسمان، هارمونی غریبی به وجود آورده بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

به کون خیزه رفتن، دشت سبز را

عشق نامیدیم

تفو!
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 

خدا را شكر كه تمام شب صدای خرخر همسرم را می شنوم، این یعنی او زنده و سالم در كنار من خوابیده است.

خدا را شكر كه فرزندم یزدان همیشه از شستن ظرفها شکایت می کند، این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند.

خدا را شكر كه مالیات می پردازم، این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیكار نیستم.

خدا را شكر كه باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع كنم، این یعنی در میان دوستانم بوده ام.

خدا را شكر كه لباسهایم كمی برایم تنگ شده اند، این یعنی غذای كافی برای خوردن دارم.

خدا را شكر كه در پایان روز از خستگی از پای می افتم، این یعنی توان سخت كار كردن را دارم.

خدا را شكر كه باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز كنم، این یعنی من خانه و سرپناهی دارم.

خدا را شكر كه در جائی دور جای پارك پیدا كردم، این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار در اختیار دارم.

خدا را شكر كه سرو صدای همسایه ها را می شنوم، این یعنی من توانائی شنیدن دارم.

خدا را شكر كه این همه شستنی و اتو كردنی دارم، این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

خدا را شكر كه هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم، این یعنی من هنوز زنده ام.

خدا را شكر كه گاهی اوقات بیمار می شوم، این یعنی بیاد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را شكر كه خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می كند، این یعنی عزیزانی دارم كه می توانم برایشان هدیه بخرم.

خدا را شكر... خدا را شكر... و خدا را صد هزار مرتبه شکر...


+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
0-content.jpg
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط محمد و فروغ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من فروغ卍 هستم .19 سالمه .دانشجوی گرافیکم .کسی رو دوست دارم به اسم محمد .........عشق فیلم .......عشق کتاب.........عشق آهنگ .............کلی هم به خودم افتخار می کنم................من مطمئنم که هر چیزی رو بخوام بدستش میارم.............همه چیز به سرعت داره تو زندگی من تغییر می کنه و به سمت مثبت میره...........قبلا یه ترسو و یه.......بودم ولی حالا باید همه چیز عوض بشه باید......














پیوندهای روزانه
عکسای سویانگ
ویدیو سویانگ
ویدیو سویانگ
وبلاگ مرگ پرستی.شیطان پرستی
همه چیز در مورد اما ودنیل
فروش سریال پزشکان
سایت اختصاصی سویانگ (جانگ دانگ گان)
هری پاتر
کام تلخ
4040e
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
پیوندها
وبلاگ من و محمد توی yahoo 360
hossein-panahi
dansh nameh
harry potter
مملی نگو بلااااااا بگو
آلبالو
آهنگ سریال پزشکان
ویدیو از سریال پزشکان
فروش سریال پزشکان
سایت اختصاصی سویانگ (جانگ دانگ گان)
سلطان عشق داریوش
حضرت داريوش
خراب داریـوش
pani-rap
روانی...
دیوونگی...............
فرهود عزیز بابا
SOAD4LIFEدانلود وبررسی متال
آلبالو و توت فرنگی
بهار و بهنام
دانلود آهنگای سریال پزشکان
عیسی مسیح
تارمیتا
سعیده و در به در
شوالیه ی شکست خورده
گرافيك
بيلاخ
جیگرای کره ای
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

عـــکس هــای داریـــــوش اقــبـــــالی خونه ی یه حاج آقا و یه حاج خانم